گزنفون ( مترجم : رضا مشايخى )

121

كورشنامه ( فارسى )

گوبرياس خود را به كورش تسليم نمود . نتيجهء تقسيم غنايم . فصل ششم پيوستن گوبرياس به كورش . نتيجهء تقسيم غنايم در اين اثنا ، گوبرياس كه پيرمردى آسورى بود با عده‌اى سوار به اردوگاه كورش رسيد . عموم سواران مجهز به سلاح معمول سواره‌نظام بودند . پيرمرد درخواست ملاقات كرد . قراولان سواره‌نظام آسورى را در محلى كه معين شده بود متوقف نمودند و گوبرياس را خدمت كورش هدايت كردند . پيرمرد همين كه چشمش به كورش افتاد شرط خدمت به جا آورد و گفت : « ارباب ، من آسورى هستم ، قلعهء محكمى در اختيار دارم و بر سرزمين وسيعى حكومت مىكنم . من صاحب دو هزار و سيصد رأس اسب هستم كه در اختيار شاه آسور قرار داده بودم و افتخار ملازمت او را داشتم . اما حالا كه شاه در جنگ با شما كشته شده و پسرش بر اريكهء سلطنت جاى گرفته است ، چون دشمن خونين يك‌ديگريم ، خود را به تو تسليم مىنمايم ، به درگاهت زانو مىزنم و خود را در سلك بندگان درگاهت قرار مىدهم و در عوض از تو توقع دارم داد مرا از حريف غدّارم بستانى و مرا به عنوان چاكر و متحدت بپذيرى . من صاحب پسرى نيستم و تو را به فرزندى خود برمىگزينم . من پسرى داشتم بسيار نيك‌فطرت و نيكوصورت . مرا بسيار دوست مىداشت و به من حرمت بسيار مىنهاد و از جمله فرزندانى بود كه مايهء مباهات و سعادت پدران هستند . روزى پادشاه ، پدر شاه كنونى آسور او را به درگاه خويش فراخواند تا دختر خود را به زنى به او بدهد . من از اين‌كه پسرم داماد پادشاه مىشد بسيار خوش‌حال و مغرور شدم . ولى پسر شاه او را به شكار دعوت كرد و چون او را در سوارى بسيار آزموده و لايق‌تر از خود مىدانست او را به حال خود گذاشت . پسرم به خيال اينكه با دوستى صميمى شكار مىكند بىمحابا به هرسو مىتاخت . ناگاه خرسى پديدار شد . هر دو به تعاقبش پرداختند . شاه‌زاده حيوان را هدف قرار داد و تيرش خطا رفت ولى پسرم نيزه‌اش را به سمت حيوان پرتاب نمود و حيوان در يك چشم برهم زدن در خاك‌وخون غلتيد . شاه‌زاده از اين پيش‌آمد بىنهايت به